Myutopianism’s Weblog

sedaye nafas-hayeshan dar fekram mipichad…

INDEMNITY November 9, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 3:21 pm

نه

این قرارمون نبود

تو بی خبر بری

من خسته شم که تو بی همسفر بری

نه

این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم

تو سر سپرده شی

من جون به لب بشم…

خیلی هم بی حساب نیستیم… تقاص اشتباهمان را 2سال است که شب و روز داریم می دهیم،تقاص دوست داشتنهایمان را هم…

ش!…صدایش را کمتر کنید!فریاد قرن ها لای شیپورش می پیچد… باورِ سرنوشت را به ما تحمیل می کند…

می کشم بالا…نای فین کردن ندارم…

تا صبح خیلی مانده…تا کاف و حرف های فردا…یک عالم وقت هست…بگو چه طوری شد که حالا چشمهایت پف کرده،دماغت می آید هی،زل زدی به من، گذشته ات را از نو،پس می خواهی؟!

-به یاد بیاور…همه ی لحظه ها را…

-چگونه؟!
من چه طور می توانم آن گوشه ی خیابان را یادم برود؟!من چه طور می توانم آفتاب آن کوچه را،صدای جمعیت را…!!

می کشم بالا…

-آرام باش!…

-هنوز هم نمی فهمی!اگر می فهمیدی “نمی توانستی” بخواهی که آرام باشم…

-گوشه ی اتاق کز کرده ای که چی!؟که هی به یاد بیاوری وبه یاد بیاوری و هنوز کافی نباشد برای تمام شدن …

-هیچ وقت کافی نیست…کافی نبوده آینده نگری ها،فکر کردن هایم که حالا انقدر درمانده،هی از خودم می پرسم چه شد که حالا اینجوری است،دریغ از سر نخی،دریغ از یک نقطه ی شروع…

می زنند توی سرمان که درس بخوانیم،می زنند توی سرمان که دوست داشته باشیم،می زنند توی سرمان که معذرت بخواهیم،می زنند توی سرمان که عقایدمان را بگذاریم زیر پا،می زنند توی سرمان …آره همه اش همین است: می زنند توی سرمان…

-بس است خودم کافی هستم برای سرزنش هر آنچه که گذشت… نمی خواهم که هر روز نصیحت های مادرانه ی مادرها،پدرانه ی پدرها را بشنوم… بس است من نمی خواهم ببخشم… بس است من نمی خواهم کسی مرا دوست داشته باشد…از پس این همه دوست داشتن حالا مطمئنم آدم تقاص همه ی دوست داشتنهایش را پس می دهد…مگر شد که یک بار برای خاطر فقط تلاشهایمان ،فقط به خاطر آن همه فکری که قبل خواب می آیند توی فکرت و هیچ وقت نمی روند ،دنبالت می آیند توی خواب ها،کابوس ها،مگر شد که فقط یک بار کسی بلند شود اشک هایت را پاک کند و بفهمد گریه ات نیاز به ترحم را نشان نمی دهد…

آره همه اش را دادم به باد…رویاهای خودم،عشق های یک طرفه،قلب های سرد و صلب…

می کشم بالا،نای فین کردن ندارم…

-بگو…

-آن قدر هست که هیچ وقت نمی توانم بگویم…هیچ وقت!

.

.

.

می زنم توی سرم…فردا امتحان دینی دارم…

 

 

beliefs October 23, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 11:41 am

I won’t give up on this feelings,and nothing could keep me away…

 

mossy thoughts October 20, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 10:53 pm

طاقت،تاب و تحمل تمام شده بود…دیگر حتی نمی توانستیم باران غروب های پاییزی را ببینیم بس که فکر غم و غصه هایمان آزارمان می داد…

می نشستیم گوشه ی تخت،عقربه ها می رفتند و می رفتند…گاهی برای 3-4 ساعت همان گوشه ی تخت،فکر و فقط ذهن آشفته،مرور خاطرات کهنه…قدیمی ، خاک گرفته…

تسکین دهنده ی دردها بی خیالی بود و بی خیالی…شکلک های مسخره ای که جلوی آینه برای خودمان در می آوردیم،برگه های سفید را می نوشتیم تا ته…

ما را انداختند گوشه ی دنیا،بهمان گفتند هر چقدر هم که سخت باشد خودتان باید تنهایی بزرگ شوید،می فهمی؟!باید خودت بزرگ شوی،هر چقدر هم که سخت باشد…

بعد قرعه آن طوری در آمد که ناف ما را با اشک و گریه بریدند…

ری-اکشنمان به جزیی ترین حرکت اشک بود و خیسی و هیچ کس نمی فهمید دست خودمان نیست که می چکد این لعنتی،دانه به دانه…بی وقفه

بعد گوشه ی -نمی دانم چپ یا راست-یکی یکی می آمد احساسات را از آن گوشه ی دیگر ذهنمان پنهان می کرد می برد می گذاشت همان جایی که اسمش “پس ذهن” است و هر-تقریبا 1 هفته 1 بار-شب های جمعه که هوا گرفته بود،دلت هم،از پس ذهنت شروع می کردند به جهیدن ، می رسیدند جلوی چشم هایت،اشک می شدند می آمدند پایین،روی بالش…بالش،خیسِ خیس…

صبح که می شد آن “خاک گرفته های” لعنتی دوباره رفته بودند گوشه ی -نمی دانم چپ یا راست- بایگانی تا هفته ی بعد…یک شب که هوا گرفته، دلت هم…

 

کاف October 15, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 9:37 pm

از همان موقعی که “کاف” گفت عشق های یک طرفه دوستش داشتم….

 

APATHETIC EYES September 27, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 12:17 am

آخر جمله ام خیلی تند و سریع اضافه کردم: آن وقتها خیلی دوستت داشتم…آب دهانم را قورت دادم،گفتم:هنوز هم!

پشت به من به زمین خیره بود…

گفتم این هم حکایت من…خیلی وقت بود نا گفته بیخ گلویم چسبیده بود…حالا که هیچ کاری نمی شود کرد…می دانی با عشق مردن بهتر از با عشق زندگی کردن است…

به پشت گردنت خیره،گذاشتم اشک ها بچکند روی صورتم،گفتم که قلب دیوانه ام هنوز به یاد چشمهایش زنده است…

هیچ برنگشت… هیچ نگفت…

می دانستم که چشم های بی تفاوتش دقیقا روی کدام نقطه ثابت مانده…

.

.

.

آن شب،شب سختی بود!حقیقتا سخت…

 

 

PROFESSIONAL ARCHITECT September 22, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 6:20 pm

این چند روزه همه ی این چند سال هی می آیند جلوی چشمهام…همه ی لحظه ها،شب ها،نگاهها…آن زمان ها که تلاقی نگاهمان،دلم را می لرزاند…

 

این چند روزه همه ی علت و معلول هایم ،همه ی باید و نباید هایم خلاصه می شوند به تو…به تو ،به آن همه درد،فرارهای کودکانه…

 

این چند روزه من اشک سریع جمع می شود گوشه ی چشمم…

 

آن شبی که سوزش دود سیگار بهانه ی اشک هایم بود…باران می بارید،ماه کامل توی آسمان می رقصید،مهتاب فضا را روشن کرده بود…بوی پاییز می آمد همه جا…برگ ریزان نزدیک است…

 

دنیا هوار می شد رویم،صدایت محکم می کوبید به فرق سرم…

 

دست هایم سرد…کاش باران بند بیاید…

 

اشک های من چکه چکه می ریختند…پلیک!پلیک!…

 

من یک دل سیر گریه می خواستم…

 

نگاه بی تفاوت و خیره ات که گره می خورد به چشمهایم،حتی برای یک لحظه…من این نگاه ها را،آن چشمها را حفظم!مو به مو از حفظم…

 

باز آمدی،همان لحظه ای که به اندازه ی کافی بدبختی بود برای یک پایان تلخ…

 

می شود حکایت عشق پرتقالی…نه بنای کج، نه معمار قهار…

 

عشق و تنها عشق

 

من و تو معمار قهار نیستیم،بنای ما هم آن بنای کج نیست… دلم برای خودمان دو تایی می سوزد،خیلی وقت بود که بغض این گونه بیخ گلویم را نچسبیده بود…

 

جنونم برای دیدار دو باره ات…

 

 

fear… September 8, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 11:02 pm

یک جمله همیشه برای شروع کافی بود…برای یک شروع تلخ عاشقانه…

من آنجا نشسته بودم روی سنگهای ساحل…

همان جا که مهتاب فضا را روشن کرده بود …

بوی نمک بندر پیچیده بود توی فضا…همان جا که آن شب توی آن طوفان هم دریا دلش نمی خواست موج بکوبد به صخره ها…

شب بود!

:می ترسیدم

من همیشه از حکمت کارها می گفتم برای تو پرتقالی…ولی حالا خودم سخت مانده ام…سخت رفیق!سخت…

نقطه ی صفرها تمام شده اند!می دانی که چه می گویم؟! هیچ وقت دیگر نمی شود از اول شروع کرد،گفته بودم،یادت هست؟!می بینی که چقدر سخت است که دیگر نمی توانی بزنی زیر همه چیز…

آره!راست می گوید، با ترس مگر می شود زندگی کرد؟! می بینی که الان خیلی وقت است که با ترس زندگی می کنیم!می شود،ولی سخت است،سخت رفیق،بد جوری سخت…

یادت هست پرتقالی معتقد بودم اشتباهت این بود که فکر کردی دیگران بهتر از تو فکر می کنند،نشستی آن موقع ها–یک سال و نیم پیش را می گویم–به حرف این و آن گوش کردی ،عمل کردی،فکر کردی…؟!یادت هست گفتم نباید آدم انقدر به حرف دیگران گوش کند؟!یادت هست گفتم که این زندگی ماست،هیچ کس حق ساختنش را ندارد جز خودِ خودِ ما؟!

حالا خودم بد جوری مانده ام…

همه می توانند بشینند پشت رول زندگی من،هی برانند،برانند،برانند…ورود ممنوع،چپ یا راست ؟!آنها تصمیم می گیرند…

آره ! منم افسار زندگیم را دادم دست این و آن…

می ترسم رفیق…بد جوری می ترسم…

 

“سالها” August 26, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 10:44 am

دیر شده بود !همه اصرار داشتند که این یکی دیگر خوب است و من هر شب کابوس فرار از خانه را می دیدم ! خانه ای که نمی دانم کجاست،با کسی حرف می زدم که نمی دانستم کیست!…دیر شده بود!خیلی زیاد…موهایم سفید بودند همه!دست هایم می لرزید زیاد!و نمی توانستم درست و درمان قدم بردارم!…هوا سرد بود…برف می آمد هی و هی!هنوز “سالها” توی دستم بود!هنوز همان صفحه ی 321بودم!…صفحه ی321 که تمام می شد ،ورق می زدم!باز هم321 بود!همه ی برگهای کتاب صفحه ی321 بود…

همه معتقد بودند که دیر شده!می گفتند که همه چیز تمام شده و تو دیگر هیچ وقت نمی توانی بر گردی چونکه زمان بازگشت پذیر نیست و تو ناتوانی مثل همیشه…من هنوز هم می گشتم توی شهر تا ببینم چه کسی است که آفتاب را بشناسد،نترسد از عبور وحشیانه ی ماشین ها!سرش را بالا بگیرد راحت و آسوده بگذرد از خیابان آن روبرو!شب ها زیر نوشته های “بوبن” خط بکشد!”فرانی و زویی” را برای بار ششم بخواند…

من شب ها خواب می دیدم که می خواهم همه ی اینها را بنویسم بدهم به تو!دانه به دانه!لحظه به لحظه!کلمه به کلمه!و تو دست های سردم را بگیری و به اشک هایم تحقیرانه نگاه نکنی وبگذاری آرام گریه کنم روی شانه هایت!ولی تو نبودی!خیلی وقت بود که نبودی!رفته بودی آن دور دور ها!مثله همیشه بدون خداحافظی!شاید حالا دو تا بچه داشتی که یکیشان پسر بود و دومی هم هنوز خیلی کوچک بود و هنوز تصمیم نگرفته بودید که چه اسمی رویش بگذارید!تو همه چیز از یادت رفته بود!حتی یک بار امتحان نکردی که شاید “اکا”ها و “الکساندرا” های من بیایند به صورت سفید کودکت…تو حتی یک بار هم برنگشتی که توی این همه سردی بپرسی چه شد که حالا من این قدر پیرم…این قدر تنها!…این قدر خسته…

که هنوز هم صدای پاها را می شمارم!هنوز هم می گردم توی شهر!هنوز هم همان قدر دیوانه وار اسم می گذارم برای آدمها…می پرسم مگر قرار نبود همه چیز درست شود؟!مگر قرار نبود این بار،بار آخری باشد که من گریه می کنم؟!

می خواستم “سالها” را همان شانزده سالگی تمام کنم…

 

this way August 23, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 11:44 am

عشق حالت وسوسه بر انگیز ندارد!حالت برادرانه هم ندارد…نه دوست دارم که با او باشم نه حس می کنم دوست داشتنم نسبت به او پاک است و حالت برادرانه دارد…”فاصله” تویش معنا ندارد!”حسادت” معنا ندارد…”گریه و غم” ندارد…توی رویاها و خیالهای شبانه ام هیچ وقت خودم را با او تصور نمی کنم که دو تایی توی یک جنگل بکر سیب گاز می زنیم و بوسه می دهیم!…من او را این گونه دوست دارم…!

 

ancient dust August 23, 2008

Filed under: Uncategorized — myutopianism @ 11:41 am

من هم گفتم بهشان که “هرچقدر” هم که بی رحمانه باشد من یکی تحمل می کنم!ولی هیچ کس نفهمید “بی رحمانه”ها از “هرچقدر” من هم گذشت…که بعدش من به اکا گفتم که دیگر نمیتوانم و بغلش کردم…و کلی آن زنگ جغرافی را گریه کردم آن بالا!بعد آن بعداز ظهری بود که پرتقالی برگشت گفت که آدم بی غم که چیزی نمی نویسد و من غرق در افکار ناخن هایم را می جویدم و فکر می کردم که دیگر نمی شود هیچ وقت اعتماد کرد…سیگار می کشد!بو می کنم!همه ی دود را فرو می برم…