نه
این قرارمون نبود
تو بی خبر بری
من خسته شم که تو بی همسفر بری
نه
این قرارمون نبود
من رنگ شب بشم
تو سر سپرده شی
من جون به لب بشم…
خیلی هم بی حساب نیستیم… تقاص اشتباهمان را 2سال است که شب و روز داریم می دهیم،تقاص دوست داشتنهایمان را هم…
ش!…صدایش را کمتر کنید!فریاد قرن ها لای شیپورش می پیچد… باورِ سرنوشت را به ما تحمیل می کند…
می کشم بالا…نای فین کردن ندارم…
تا صبح خیلی مانده…تا کاف و حرف های فردا…یک عالم وقت هست…بگو چه طوری شد که حالا چشمهایت پف کرده،دماغت می آید هی،زل زدی به من، گذشته ات را از نو،پس می خواهی؟!
-به یاد بیاور…همه ی لحظه ها را…
-چگونه؟!
من چه طور می توانم آن گوشه ی خیابان را یادم برود؟!من چه طور می توانم آفتاب آن کوچه را،صدای جمعیت را…!!
می کشم بالا…
-آرام باش!…
-هنوز هم نمی فهمی!اگر می فهمیدی “نمی توانستی” بخواهی که آرام باشم…
-گوشه ی اتاق کز کرده ای که چی!؟که هی به یاد بیاوری وبه یاد بیاوری و هنوز کافی نباشد برای تمام شدن …
-هیچ وقت کافی نیست…کافی نبوده آینده نگری ها،فکر کردن هایم که حالا انقدر درمانده،هی از خودم می پرسم چه شد که حالا اینجوری است،دریغ از سر نخی،دریغ از یک نقطه ی شروع…
می زنند توی سرمان که درس بخوانیم،می زنند توی سرمان که دوست داشته باشیم،می زنند توی سرمان که معذرت بخواهیم،می زنند توی سرمان که عقایدمان را بگذاریم زیر پا،می زنند توی سرمان …آره همه اش همین است: می زنند توی سرمان…
-بس است خودم کافی هستم برای سرزنش هر آنچه که گذشت… نمی خواهم که هر روز نصیحت های مادرانه ی مادرها،پدرانه ی پدرها را بشنوم… بس است من نمی خواهم ببخشم… بس است من نمی خواهم کسی مرا دوست داشته باشد…از پس این همه دوست داشتن حالا مطمئنم آدم تقاص همه ی دوست داشتنهایش را پس می دهد…مگر شد که یک بار برای خاطر فقط تلاشهایمان ،فقط به خاطر آن همه فکری که قبل خواب می آیند توی فکرت و هیچ وقت نمی روند ،دنبالت می آیند توی خواب ها،کابوس ها،مگر شد که فقط یک بار کسی بلند شود اشک هایت را پاک کند و بفهمد گریه ات نیاز به ترحم را نشان نمی دهد…
آره همه اش را دادم به باد…رویاهای خودم،عشق های یک طرفه،قلب های سرد و صلب…
می کشم بالا،نای فین کردن ندارم…
-بگو…
-آن قدر هست که هیچ وقت نمی توانم بگویم…هیچ وقت!
.
.
.
می زنم توی سرم…فردا امتحان دینی دارم…




دیر شده بود !همه اصرار داشتند که این یکی دیگر خوب است و من هر شب کابوس فرار از خانه را می دیدم ! خانه ای که نمی دانم کجاست،با کسی حرف می زدم که نمی دانستم کیست!…دیر شده بود!خیلی زیاد…موهایم سفید بودند همه!دست هایم می لرزید زیاد!و نمی توانستم درست و درمان قدم بردارم!…هوا سرد بود…برف می آمد هی و هی!هنوز “سالها” توی دستم بود!هنوز همان صفحه ی 321بودم!…صفحه ی321 که تمام می شد ،ورق می زدم!باز هم321 بود!همه ی برگهای کتاب صفحه ی321 بود…